تبليغاتX
مداد سیاه

مداد سیاه

آثار اعضای کلاس ادبی مرکز یک آبیک

قصه ی اعداد...

مدتها پیش توی یک  حیاط بزرگ که سر در آن نوشته بودند " مدرسه ی ابتدایی دانش" توی  یکی از کلاسها زنگ ریاضی بود.

روی یکی از نیمکتها که در ته کلاس بود ، دفتر ریاضی یکی از دانش آموزان به نام شیدا باز بود و او خیر شده بود به یک عدد که میان آن همه عدد می درخشید . آن عدد 6 بود.

شیدا کلاس پنجم بود و به تازگی با بخش پذیری و نسبتهای اعداد با یکدیگر آشنا شده بود . برای همین تصمیمی گرفت این عدد درخشان را که به نظرش خیلی جالب می  آمد بر اعداد بین 0 و 6 تقسیم کند.

عدد 6 نیز که به شیدا خیره شده بود زمانی که از تصمیمی او با خبر شد ، از آن جایی که از تقسیم و منها و مهم تر از همه از کم شدن بدش می آمد ، دست به کار شد و پا به فرار گذاشت! شیدا نیز دست به مداد شده بود اما همین که خواست علامت تقسیم و یا منها را بگذارد دید خبری از 6 درخشان نیست و ... .

6 با تمام توان اش پریده بود توی دفتر سارا. دانش آموزی که بغل دست شیدا می نشست و همیشه مشغول چرت زدن بود.6 با خیال راحت شروع به چرخیدن و گردش میان دفتر سارا کرد و در همین گردش بود که با 11 آشنا شد.و وقتی فهمید که 11 چه کارهای مهمی می تواند انجام دهد و چقدر مشهور است با خوشحالی به او سلام کرد.  11 خیلی مغرور جواب سلامش را داد. 6 شروع به درد و دل با 11 مشهور کرد و گفت که از تنهایی  خسته شده و دلش میخواهد یک یار و دوست شبیه خودش داشته باشد که هیچ وقت تنهایش نگذارد. و این کار تنها از دست 11 بر می آید.

11 بالاخره با اصرارهای 6 راضی شد و دستان جادویی اش را در دستان 6 گذاشت و نور عجیبی در دفتر بوجود آمد که حتی چرت سارا را پاره کرد. 11 و 6 در هم ضرب شدند و 6 تبدیل به 66 شد. و حالا او یک دوست داشت که هیچ وقت تنهایش نمی گذاشت و می توانست با او درد و دل کند. 6 و 6 یا همان 66 با هم رفتند توی صفحه ی سفید آخر دفتر سارا و سالهای سال با هم دوست ماندند و زندگی کردند و هرگز کسی نتوانست از آنها کم کند یا به آنها اضافه کند.

فائزه یکه فلاح/گروه سنی د

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:9  توسط زهرا یکه فلاح  | 

موقع تحویل سال ...

موقع تحویل سال  من لباسهایم را می پوشم  و منتظر می مانم  که سال   نو شود و تا وقتی که جدید بشود به  عمو نوروز فکر می کنم. عمو نوروز هم خود را آماده میکند  تا بیاید. او   به راه می افتد  و با خود می گوید  الان عید می شود  باید زودتر بروم.  عمو نوروز  سوار یک تاکسی می شود  . آن تاکسی تلویزیون هم دارد..  تلویزیون تاکسی اعلام میکند  که 1:30  دقیقه  تا عید باقی مانده است.  عمو نوروز  به راننده می گوید:  اگر می شود تند تر بروید.  راننده می گوید: برای چی این قدر عجله دارید؟ و عمو نوروز می گوید: آخه من عمونوروز هستم ... راننده می گوید:  چی؟

و با تعجب به پشت سرش نگاه میکند. عمو نوروز لبخند می  زند و راننده با  خوشحالی می گوید:  عیدتان مبارک!  صد سال به از این سالها. هر روزتان نوروز...نوروزتان پیروز.

عمونوروز با خنده می گوید: هنوز که عید نشده است؟! .

_  آهان...ببخشید...

 _ خداوند ببخشد .

بعد تلویزیون اعلام می کند: 00:30 تا نوروز مانده است.

 عمو نوروز  از تاکسی پیاده می شود و کرایه اش را می دهد.  راننده تاکسی می گوید: خداحافظ عمو نوروز.

 عمو نورزو با عجله به خانه اش می رود.  تلویزیون خود را روشن می کند.  .  کاپیتان یک کشتی  در دریا  با بلندگو  تا سه شمارش کرد . شمارش که به یک رسید  ، بعد گلوله ی تانک  را می زنند. و مجری تلویزیون  با بلندگو  می گوید: هر روزتان نوروز ...نوروزتان پیروز. و بعد ماهی ها  با شادی در تنگ می چرخند  و به یکدیگر نوروز را تبریک می گویند.

                                                                                 نویسند: سجاد رجبی/کلاس سوم ابتدائی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 9:49  توسط زهرا یکه فلاح  | 

بهار

 

 

بهار فرصت خوبی ست برای شاعر شدن

برای نوشتن...

برای خواندن قصه های خوب و شعرهای زیبا

برای تولد کتاب های  دوست داشتنی  و شعرهای خواستنی

 

بهار فصل تولد قصه های  تازه است...میلاد شعر های جوان

 

  دست  به دست بهار بده

قلم خورشید به دست بگیر  و بر سبزترین  برگها  بنویس...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 14:0  توسط زهرا یکه فلاح  | 

شعری از زهرا زارع

 

مادر چو ابری مهربان

 می بارد نم نمی از مهربانی  از آن

از قطره های مهربانیش,  غنچه ها گل می شوند

سبزه ها می خندند

آسمان آبی می شود...

مادر چون دریاست

            آبی بی پایان

پر از مروارید

             خالی از کینه و پلیدی ها...

مادر ماهی روشن

در شبی مهتابی ست

از نور سپید او

در شب چشمم, زندگی  جاری ست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 8:57  توسط زهرا یکه فلاح  | 

دختر خورشید

 

در خرابه ی تاریک, دختری سر به شانه ی عمه اش گذاشته بود و می گریست.   سوز گریه هایش  قلبها را می لرزاند.  خورشید از میان دیوارهای ریخته و ویران خرابه, با غم اندوه به او می نگریست. او هم دیگر آن درخشش همیشگی را نداشت و بغضی در گلو داشت.

صدای گریه ی دختر که بلند شد, یزیدیان سر پدرش را که  نورانی تر از خورشید بود ، برایش آوردند, دختر که پدرش را دید, لبخند زد,   تاریکی خرابه جایش را به روشنایی داد ...دختر چشمان سرخ و خسته اش را بست, سر پدرش را در آغوش گرفت و آرام شد... بغض خورشید شکست...

زینب رجبی/گروه سنی د

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1390ساعت 12:35  توسط زهرا یکه فلاح  | 

گلایه


 

تمام شهر سیاه پوشیده

و خیابانها شلوغند

هیآت هر شب شام می دهد

و شربت

و مداحش آنقدر بزرگ است که نام «تو» ،جایش را تنگ می کند

.

.

.

آقا  مرا به تشنگیت مهمان کن...

زهرا یکه فلاح

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم آذر 1390ساعت 14:9  توسط زهرا یکه فلاح  | 

کاریکلماتور از نوع کتابی! کاری از اعضای ادبی مراکز 1 و 2 آبیک

 1.انباری, خانه ی سالمندان کتابها ست.

2. من مطمئن هستم که همه ی کتابها مرد اند و بین آنها هیچ خانمی وجود ندارد  چون اگر کتاب زنی وجود داشت, هرگز راضی به پوشیدن یک نوع لباس نمی شد.

3. حسنی کتاب نمی خوند , وقتی هم می خوند  برقا رفته بود!

4. صحافی بیمارستان کتاب هاست.

5. کتاب داستانها, بهترین آژانس برای سفرهای بی خرج است.

6. کتاب نبین چه ریزه, باز کن ببین چه تیزه!!

7. کتاب تنها دوستی است که شباهتی به خاله خرسه ندارد!



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 14:55  توسط زهرا یکه فلاح  | 

مسابقه ی ادبی آفرینش

اعضای کودک و نوجوان مرکز ما  همه قصه های زیبا و شعر های خوبی را که امسال نوشته بودند, برای شرکت در مسابقه ادبی آفرینش  به مرکز آفرینش های ادبی استان فرستادند. 

از صمیم قلب برای این نویسنده ها و شاعران کوچک آرزوی موفقیت داریم و امیدوارم در همه ی مسابقه های بزرگ زندگی و مسابقه ی ادبی افرینش پیروز باشند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 9:18  توسط زهرا یکه فلاح  | 

شعر: پائیز

بازم رسیده پائیز                   فصل درس و مدرسه

باید که درس بخوانیم              وگرنه سخت تر میشه

توی این درسها هست             فارسی , دینی , ریاضی

باید اینا خونده شه                  تا بشی شاگرد ممتازی

برای ترم دوم                      درسها زیادتر میشه

باید کل کتابو                       بلد باشیم همیشه

مداد, تراش و پاک کن            مدرسه و کلاسها

کیف رنگی و لیوان               خودکار و برگه سوالها

زنگ تفریح که میشه             میریم سراغ بازی

تو  مدرسه چه خوبه              اگه بازی رو نبازی!

هیچ جا شبیه اینجا                 برای ما نمیشه

تابستان که برسه                  دلم براش تنگ میشه


                                                       آوا وادی پور

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 8:58  توسط زهرا یکه فلاح  | 

داستان زهرا زارع/گروه سنی: د

شهر پر از غوغا بود. اسرائیلی ها شهر را محاصره کرده بودند. تانکها از خانه های ویران شده می گذشتند که نکند انسانی زیر آن آوارها زنده مانده باشد.

غباری از غم و اندوه شهر را پوشانده بود. بغضی سنگین گلوی آسمان را می فشرد.  از شهر فقط خانه های ویران شده و اجساد شهدا باقی مانده بود.

صدای پوتین های اسرائیلی ها, شب و روز به گوش می رسید و دست و دل یتیمان را به لرزه می انداخت و چشم کبودشده شان را پر از اشک می کرد.

این همه ظلم امان آنها را بریده بود. دست بر روی زانوی خود گذاشته و بلند می شوند و بعد سنگهایی به قصد انتقام به سوی اسرائیلیها پرتاب می شد...

و نگاهان صدای چند گلوله که قلبهای کودکان را شکافت و با آن صدا, پرندگان از روی درختهای زخمی پریدند و کودکان نیز با آن کبوتران به سمت بهشت پرواز کردند.

ناگهان بغض آسمان ترکید و باران بارید و رد خون پاک کودکان را شست. آسمان تا صبح برای کودکان گریه کرد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 13:32  توسط زهرا یکه فلاح  |